آشنایی با کانون | نشریه | مواضع و بیانیه ها | درخواست عضویت | ارتباط با ما

ماهنامه بشریت شماره 96

 

جمهوری اسلامی، ناقض همیشگی‌ حقوق بشر

نوید زمانی‌

این بدیهی‌ بود که نمایندگان رژیم جمهوری اسلامی در گزارش ارائه شده خود به شورای حقوق بشر حقایق را کتمان و تحریف کنند و وقایع را وارونه جلوه دهند.انکار ،حربه کثیف و کار روزانه رژیم نامردمی جمهوری اسلامی است.نمونه بارز این انکار‌ها که هنوز از خاطره ها محو نشده است بازداشت علی‌ کروبی و ضرب و شتم او بوده است ،که دادستانی اعلام کرده است که نامبرده باید دستگیر شدن خود را اثبات کند! آنهم در شرایطی که از طرف کلانتری که او در آن بازداشت بوده است به او تلفن شده که بیاید و تلفن همراه خود را پس بگیرد! قابل توجه است که بعد از این که علی‌ کروبی مورد ضرب و جرح شدید  و خانواده‌اش با کثیفترین الفاظ مورد توهین قرار گرفت ،خودش هم تهدید به تجاوز جنسی‌ شد.

وقتی‌ که با پسر یک مقام شناخته شده مذهبی‌ چنین میکنند، می‌توان تصور کرد که روزانه چه بلاهایی بر سر جوانان این مملکت آورده و میاورند.

بعد هم ادعا میکنند که از طرف حکومت به کسی‌ تعرض نمی‌شود و در واقع برای تامین امنیت جانی مردم هیچ مسٔولیتی را قبول نمیکنند.

به هر حال مثل گذشته انتقادت زیادی در جلسه شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد در ژنو نسبت به وضعیت حقوق بشر در ایران مطرح شد که نمایندگان ایران آن هارا رّد کردند.به طوری که از سوی کارشناسان حقوق بشر اعلام شد که مقامات ایرانی‌ یا تماسی با واقعیت جامعه در ایران ندارند یا نمیخواهند آن‌ها را بدانند.این نوع برخورد‌های متکبرانه مقامات ایرانی‌ با حقوق بشر که از جانب سازمان عفو بین الملل هم به عنوان توهین به معنای دقیق حقوق بشر و کوچک دیدن مردم و جماعت جهانی‌ قلمداد شد،ریشه در قانون اساسی‌ جمهوری اسلامی ایران دارد.مطابق قانون اساسی‌ ایران ،قوانین و احکام شرعی اسلامی بر همه قوانین و مصوبات کشوری و جهانی‌ تقدّم دارند،زیرا از جانب خداوند تعیین شده اند.پس از آنجا که جمهوری اسلامی خود را تنها نماینده بر حق خدا بر زمین میداند،به خود اجازه میدهد که قوانین حقوق بشر جهانی‌ را کودکانه ،ناکافی و غیر قابل قبول قلمداد کرده و آنهارا رّد کند.از دیدگاه شریعت اسلامی ایران مردم صغیرند و نمیدانند که صلاح آن‌ها در چیست و بایستی کنترل و قیومیت آن‌ها بر عهده نظام باشد.

پس بنابر این کسی‌ که برای احقاق حقوق بشر در ایران بر مبنای اعلامیه جهانی‌ حقوق بشر تلاش می‌کند، در واقع وارد در گیری مستقیم با جمهوری اسلامی شده است. چرا که در جمهوری اسلامی دین از سیاست جدا نیست و دستگاه‌های قضایی به طور مستقل عمل نمیکنند، بلکه مبنای آنها حفظ نظام اسلامی است و نه جان مردم.لذا  محاکمات هم در ایران طبق استاندارد‌های بین‌المللی انجام نمیشوند.در دادگاه‌های انقلاب قاضی و دادستان یک نفر است که در مورد مرگ و زندگی‌ تصمیم‌گیری می‌کند ،آنهم بدون اینکه به متهم اجازه داشتن وکیل بدهند.پس نتیجه میگیریم که حقوق بشر و دمکراسی در ایران امروز در تضاد با جمهوری اسلامی و مزاحمت برای نظام تلقی‌ میشوند و به همین دلیل است که نمایندگان رژیم در جلسه شورای حقوق بشر ۴۵ پیشنهاد ارائه شده از سوی کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد را رّد کرده اند که شامل اصلاح قوانین تبعیض آمیز علیه زنان ،توقف اعدام نوجوانان و زندانیان سیاسی و پایان دادن به محدودیت آزادی بیان ،... می‌باشد.جمهوری اسلامی به خوبی‌ میداند که با ملزم بودن به پذیرش و اجرای کامل حقوق بشر در ایران تبدیل به شیری میشود که دندانهای آن را کشیده باشند و دیگر نمیتواند آزادانه در جامعه بغرد و فضای رعب و وحشت ایجاد کند یا خون بریزد و پاره کند یا مخالفان را سر به نیست کند و این به منزله‌ٔ پایانی سریع بر حکومت جمهوری اسلامی خواهد بود.امید است که شورای نو پای حقوق بشر که جانشین کمیسیون حقوق بشر گردیده است ،و برای اولین بار از زمان تشکیل خود  پرونده حقوق بشر در ایران را بررسی‌ می‌کند به وظیفه انسانی‌ خود عمل کرده و  برای ایران یک گزارشگر ویژه تعیین کند.

فریادهای پيمان عارف در نامه ای از بند 350 اوين

آذر جواد

اعدام های سیاسی را متوقف کنید

فریادهای پيمان عارف در نامه ای از بند 350 اوين

قریب به ۸ ماه از آخرین باری که تنفس در"جهان آزاد " را تجربه کردم می گذرد و اکنون ۴ ماهی هم می شود که اقامت اجباری در بند ۳۵۰ زتدان اوین را تجربه می کنم ! در اتاق ۵ زیر زمین بند ۳۵۰ - اتاقی که من در آن به سر می برم - یک نفر محکوم به اعدام داریم ، فردی به نام علی زاهد ، مهندسی شیرازی که از دو سال پیش در بازداشت موقت به سر می برد و به تازگی تنها و تنها به دلیل آشنایی و رابطه دوستی با عاملان انفجار بهار ۸۷ در حسینیه ره پویان وصال شیراز توسط قاضی صلواتی به اعدام محکوم گردیده است ! در اتاق ۶ ، فرهاد وکیلی از فعالین قومی کرد و از صمیمی ترین افرادی که در عمرم دیده ام زیر حکم اعدام است. در همان اتاق رضا خادمی از دستگیر شدگان رخدادهای پس از انتخابات نیز تحت عنوان محاربه محکوم به اعدام گردیده است . خادمی به همراه عبدالحسینی (دیگر محکوم به اعدام این بند) در روز های پس از انتخابات دستگیر شده ، تنها و تنها در سال ۸۶ سفری به عراق و شهر اشرف داشته و انگاه با قطع ارتباط کامل با سازمان مجاهدین به ایران بازگشته ! نه دست به اسلحه برده و نه در هیچ اقدام مسلحانه ای شرکت داشته است . در اتاق ۷ ناصر عبدالحسینی ، این تجسم تمام عیار مظلومیت و قربانی تمام قد فقر و سرکوب سیاسی به واسطه حکم قاضی صلواتی از پی جلسه دوم دادگاه های پس از انتخابات زیر حکم اعدام به سر می برد و معلوم نیست تا چندی دیگر چه بر سر جان جوان و لبان خندانش خواهد آمد ! در همین اتاق احمد کریمی که تنها و تنها فعالیت سیاسی زندگیش حضور یکساله در شمال عراق و همراهی با محمد رضا علی زمانی در اداره یک رادیو بوده ، نیز محکوم به اعدام گردیده است ، بگذریم از تعداد شنوندگان و میزان تاثیر این رادیو ! ولی مساله این است که حتی اگر به فرض محال و با چشم پوشی کامل از واقعیت، تعداد شنوندگان و میزان تاثیر رادیو تندر را قابل توجه نیز بدانیم ، فی الواقع احمد کریمی نه دست به اسلحه برده است و نه در هیچ عملیات مسلحانه ای حضور داشته است! به اتاق ۸ که می رسیم وضعیت خنده دار تر می شود و صورت ترا ژیک کمدی بی عدالتی بیشتر خود را نمی سازد . در این اتاق حمید و البرز قاسمی به اعدام محکوم گردیده اند، ۱۰ روز پیش البرز قاسمی که از امرای بازنشسته ارتش بود پیش از اجرای حکم اعدام به دلایلی نامعلوم و البته به کمک عدم رسیدگی پژشکی در زندان در گذشت، حمید قاسمی که مقیم کشور کاناداست ، تنها به دلیل ادعای سازمان حفاظت اطلاعات ارتش مبنی بر در یافت اطلاعات نظامی ارسال شده از سوی برادر مرحومش به مجازات اعدام محکوم گردیده است ، مجازاتی که به استناد ایمیلی محکومیت بدان صورت پذیرفته است که در صورت صحت ادعای قاسمی اساسا در منطق جهان مجازی وجود آن امکان ناپذیر می نماید !

۲- تمام ۶ تنی که از ایشان نام بردم در شرایطی کاملا غیر مسلحانه دست به کنش سیاسی - اجتماعی زده و گر چه ممکن است فعالیت ایشان عنوان " اقدام علیه امنیت ملی " را داشته باشد ولی قطعا به گمان نگارنده به دلیل فقدان عنصر سلاح به مثابه عنصر تامه جرم محاربه ، از آن نمی توان به محاربه و حتی بغی تعبیر نمود . چه امام خمینی در جلد دوم تحریر الوسیله (صفحه ۴۹۲) در تعریف محاربه با اتکاء به عنصر سلاح می گویند : هر گاه شخصی به قصد ایجاد رعب و ترس اسلحه به کار برد لیکن به وا سطه ضعیف بودن فاعل موجبات ترس و وحشت در دیگران نشود چنین شخصی محارب نمی باشد ، همچنین اوج توجه آن فقیه فقید به عنصر سلاح در امر محاربه آن جایی رقم می خورد که ایشان می فرماید : اگر کسی برای اخذ مال و غارت آن و به قصد کشتن حمله کند ولی "اسلحه " نداشته باشد ، دفاع در برابر او واجب است ، ولی حکم محارب ندارد!

۳- حتی با فرض مسلح بودن نامبردگان نیز با توجه به مسلمان بودن ایشان باید متفتن تفاوت مابین محاربه و بغی در حقوق کیفری اسلام بود. به هیچ روی محارب و باغی یکسان نبوده و نوع مجازات ایشان نیز از نظر حقوق جزا یکسان نمی باشد. چه محارب کسی است که اسلحه به روی مردم بیگناه بکشد و راه بر مردم ببندد و ایجاد ناامنی و ترس در جاده ها نماید ، در صورتیکه بغی عبارت است از سلاح بر گرفتن عدهای از مسلمانان و قیام مسلحانه آنها در برابر امام عادل در جامعه اسلامی به منظور بر انداختن حکومت اسلامی. گذشته از شرط عدل برای امام و شرط بر اندازی مسلحانه حکومت اسلامی توسط باغی آنچه مهم است این است که بر خلاف محاربه در فقه و حقوق کیفری اسلام هیچگونه مجازات حدی برای بغی وجود ندارد و اساسا دستور جهاد و قتال با تسلیم و توبه باغی متوقف گردیده ، تسلیم و توبه رافع مجازات باغی محسوب می شود.

 

۴- اگر از مجازات فهمی نه معطوف به انتقام گیری بدوی بشر بلکه فهم مبتنی بر صیانت و حفظ جامعه و نظم اجتماعی داشته ، مجازات را نه هدف جوامع ، بلکه وسیله هدفی به نام نظم عمومی و خیر و صلاح اجتماعی بدانیم ، آیا واقعا اعدام مجرمین و بویژه اعدام مخالفین سیاسی را می توان وسیله تامین خیر و صلاح اجتماعی دانست و بدور از هر گونه اراده معطوف به انتقام گیری و حذف فیزیکی مخالفین پنداشت ؟! و پرسش دیگر اینکه آیا براستی جامعه و نهاد حاکمیت حق دارد حیات انسانی افراد به مثابه نخستین و بدیهی ترین حق انسانی ایشان را که خداوند چونان حقی وجودی در آفرینش ایشان به آنان ارزانی داشته را از ایشان سلب کند ؟! و ایا به راستی اگر شخصی بی گناه بر اثر یک اشتباه قضایی محکوم به اعدام گردد و مجازات هم در مورد او به مورد اجرا گذارده شود ، آیا چنین اشتباهی با توجه به برگشت ناپذیر بودن مجازات اعدام ، جبران پذیر و قابل التیام خواهد بود ؟!

۵- به شدت نگرانم این روز ها ! از اینکه روزی از خواب بیدار شوم و به هنگام آمار صبحگاهی دیگر ناصر یا رضا یا احمد و یا شاید هم علی یا فرهاد یا حمید را در کنار خود نبینم و بند را خالی از خنده های ناصر بیابم ، نگرانم ! می ترسم این شب ها و کابوس خواب از چشمان بی طاقت و سرخم ربوده است ، می ترسم و می لرزم از اینکه شبی بخوابم و در غفلت خواب به ناگاه... !

آری انسانها ، همنوعان عزیز ! شماها که دو پا دارید و زمین مسخرتان ، باور کنید اینجا جان چند انسان در خطر است و هر لحظه ممکن است که دیگر قلب هاشان نتپد و پاهاشان از پی دست و پا زدنی بی حاصل دیگر زمین خاکی را لمس ننماید.

باور کنید اینجا یک نفر دارد می دهد جان ! و ایمان بیاورید به تقدس انسان و حرمت جان انسان !

حاکمان محترم لطفا اعدام های سیاسی را متوقف کنید !

نگرفتن جان چند انسان والله خواسته بزرگی نیست.

پیمان عارف- بند ۳۵۰ اوین


 

 

همکار شاعرمان آقای مهدی ناظمیان دوره حکومت 30 ساله را بصورتی زیبا به شعر نوشته است و از این شماره سعی میشود بصورت دنباله دار در ماهنامه بشریت منتشر خواهیم نمود امید است که مورد توجه شما قرار گیرد .

هیئت تحریریه

به سوی سیمرغ

 

بخش 2  مهدی ناظمیان (آریا)

 

 

پُر  صدا  و  گفتگو  شد  دشت  و   کوه                     زان   سخنها   گوش   مرغان  شد  سُتوه

رو  به   مرغان   کرد   زاغ   و  گفتگو                    سوی    دیگر    هُدهُد    و    یاران    او

عدهای  گفتا  که  حق   از   آن   کیست؟                     ره   که   داند   رهبری  در شأن کیست؟

جمع   دیگر   منتظر    تا    آن    سوال                     دیگران   پرسند   و   خوابد   آن   جدال

فوج    دیگر     استراحت   پیشه    کرد                    زان   هیاهو  سر   درون    بیشه    کرد

جمع   دیگر   در   خیالش   بهره    بُرد                     دیگران  دنبال   حق     او    دانه    بُرد

زاغ   گفتا   گر    که    سیمرغی    بود                     در   کتاب   ما    از    او    نامی    بود

بَد   ندیدم   من   یک     از   رفتار   تو                     بوی    کفر   آید   از    این    گفتار   تو

جد   من   عمرش   به   راه    او    بداد                     مال   فرزندش  بر   آن   ره  شد  به  باد

اگر   از   سیمرغ    نامی   هست  و یاد                    همه  از  او  هست  و   آن   مردان  راد

هم   ز  راهش  هم  ز  رویش   گفته  او                     هم  از  آن   کوهی  که   دارد   لانه   او

سر   به   خاک   و   بس   عبادتگر   او                    بودم   و   راهش   برفتم    مو   به   مو

از    ازل   تا    به  اَبد  رسم    بَقا                            گفته   گر   پیچی   از   آن   گردی   فَنا

آن        گذشتگانتان        را      اعتماد                      جُز   به   جَد    من    نبود،    آرید    یاد

این   ولایت    از   خدا    آمد   به   من                       در    گذشته    هدیه     بر     اجداد   من

از  حدیث    و    آیه    آمد   این    مقام                       کردم   آن   رسم    و   کتابش  نرده  بام

هان  به  حکم  و  آیه اش  گشتم  به  بام                       تا   که   نگذارم   شود   مرغی  به   دام

از    کتاب   و    آیه اش   گشتم    کبیر                       حکم  او   گویم    به   گمراه   و  صغیر

گفت  هُدهُد   که   دَمی   خاموش   باش                      مست   ظلمت  گشتهای   خاموش   باش

پیچ    این    ره     را    نپوید     اعتماد                      چشم   بسته    میدهد    تن   را   به   باد

آگهی    باید    که     ایمان     زاید    او                      چشم     بسته    آگهی    از    ره    مجو

سرنوشت     رَهروان     بر      اعتماد                        گر   سپارد   این   ثمر   گردد   به   باد

هر  که  باید   ره   به   پای   خود  رود                       گر  به  پیچ   و  گر  به  خم خود پا  نهد

حس    بباید    کرد   ره    را    با   قدم                       پیش    را     دیدن     بباید   دَم   به   دَم

کِی    ببینی    دشت    از   یک   پنجره                      چشم    یک    تن   کِی   بپوید   این  دَره

کس  از  این  مرغان  نمی باشد  صغیر                      رای    مردم    را   چه    میبینی   حقیر

نه   کتابی   داده   سیمرغ   و   نه   راه                     این  کتاب  و   رسم  تو  باشد  چو   چاه

ره   یکی   باش   که  هست  آن راستی                     از   کجی    آید     به     مردم    کاستی

راستی   باشد   ره    آن     کوه     قاف                    از   کتاب    کهنهات    این   حد   ملاف

رسم او  را  یک  به  یک   یابی  به راه                    رسم  دی  را  بهره    امروزت    مخواه

رسم   فردا  را   نه   تو  دانی   نه   من                     زین    قوانین    بال    فردا    را    مَکن

نه عبادت  سَر  به  خاک  آلودن    است                     نه   به  حکم   آیه   مردم  کُشتن    است

بندگی   رفتن   به   راه    راستی   است                     کندن   شاخی   که   بارش   کاستی است

کوششی    تا    یابد     آن     رسم   خدا                    که   جز    آن    نیست    یکی   راه   بقا

هر   عمل    که    آباد    سازد   خانهای                    یا   دهد   برگش    به    مردم    سایهای

هر سخن  کو  یک  نشان   از  حق  دهد                    از    ندایش     دل      اهورائی      شود

رسم     اهریمن     همه       افشا    کند                     دل   ز  ظلمت  زان  به  نور  حق  رسد

بس  بدادی  حُکم  حَد  بر   مرد  و  زن                       بس  جُدا  کردی   تو   سَرها    را   زتن

بس  کُتب  شُستی  چو  گفتا   حرف   نو                      بس  بُریدی   پا   چو   شُد    از   راه  تو

شرط     رفتن،      اوّل     آزادی   بوَد                       راه   نو    بر،    سوی     آبادی      بود

سینه   دریا    ز    رفتن     موج     شد                       مرغ    آزادی     به    بالش    اُوج   شد

این  کتاب   و  سُنت   تو  ماندگی  است                       آن چه  زاید ماندگی،  هان  کُهنگی است

هم   به   دیدن  هم  به  رفتن  قید  و  بند                      هم   به  خواندن  هم  شنیدن  قید   و  بند

با    خدا    حتّی    نگویی    حرف    نو                     هم    نمازت    کهنه    هم     افکار    تو

مُعتکف   بودن   به   مسجد   مُردگیست                     رخت   این   ره   دوختن   را  بندگیست

آن  سخنها  بس  غریب   آمد  به  جمع                     راه   کوران  کِی   شود  روشن  ز شمع

عمرشان  بر   پای    منبر    رفته   بود                     گوششان  جز  حرف  دین   نشنیده   بود

پُر  حدیث  و  سوره  زان    سرهایشان                     سوی    آن      شد     همه     رفتارشان

کی  خبر   ز   آنچه    گذشته   بود   بر                     رفتگان  و   آنچه    آمد   زان  به    سر

کِی  خبر   کی    بود    آنها     را   پدر                     رسم   و   آیینش   چگونه   شد   به   در

شوق   رفتن   در  دل    مرغان   هنوز                     بود  و  دل  از    انتظارش   پر  ز سوز

اندر آن فرصت  که  بود آن  دار و گیر                      کرکسان   را   جمع   کرد  آن  زاغ  پیر

روزها  بگذشت   در   بحث   و   سخن                     اندکی   در   بحث   و  باقی   در   چمن

زان همه  حرف  و  سخن  درمان   نشد                    درد   و   جنجالی   به   پا    آخر    بشد

گفت    هُدهُد    که     فریبم   داد   زاغ                      آتشی    اُفتد    از   او   بر    جان    باغ

ای  دلیران   ره   به    راه    من    نهید                     زین   گدای   لاشه  خور   دوری    کنید

یک  اشاره   زاغ    بر    یاران    بکرد                    آسمان   پُر    شد   همه   از  خاک  گرد

آسمان  پُر   شد   ز   زاغ    شد    کبود                     پر  صدا  شد   گوش  و  نشیند  آنچه بود

چند  از  آن  بازان  که   آگه   بُد  ز کار                     هُدهُد   و  آن  ره   روان  را   بود    یار

پَر گرفت  و  سوی  زاغان  حمله   بُرد                     بال زاغان  شد  به  چنگش  خوا  و خُرد

زاغ   فرمان    داد    بر   آن   کرکسان                     جمع   آن   جیره   خوران    و   ناکسان

همدل  و  هم   سفره   بر   هم  دست داد                     جفت  شد  نیرنگ  و  زور و  مرگ زاد

سوی  بازان  حمله  شد  از  هر   طرف                    بر  خطر  شد  آن   رَه   و  رای و هدف

گر چه  بازان  خود قوی  بودند  و  گُرد                     بر  یکی  صد  کرکس   نر   حمله   بُرد

بانگ   زد   آن   هُدهُد   و    یاران   او                     بلبل   و    مینا   به  هر   برزن   و   کو

قاف  گم  شد   از   فریب    زاغ   پَست                     جانب    یاران     بباید     بُرد      دست

شد  هوا  تیره  ز   زاغ   و   پُر   شعار                    که   بود   کافر   همه     هُدهُد   و   یار

آن   سه  فوج   منتظر    بر   راه   قاف                    که  یکی  خوابیده  بود  در  دشت صاف

آنکه  بنشست    تا    بیارندش     جواب                    وانکه   شد   دنبال   آب   و   نان    ناب

بی    خبر   آمد   به    میدان    و    بشد                     همره  زاغ  و  به   هُدهُد    خصم     شد

که   بشد    کافر    همه   و    یاران   او                    کِی  توان  بر قاف  شد  زین  رسم و خو

مُعتمد  زاغ   است   چون   دارد   کتاب                     مُعتمد    بر   ما   بشد   زین   دینِ   ناب

راه  قاف  از  راه   دین  آخر   جداست؟                      راه   حق  را  دین  بگوید   کز   خداست

دامن   او   گر    رها     سازیم    دست                       زین  جهان  و  زان  جهان  شوئیم دست

جانِ  خود  در  راه   دین   کردیم   شمع                       بهرِ   فردوس   خرمنی    کردیم    جمع

هان  بسوزانیم     این    خرمن    بدست                      آتش   دوزخ   سازیم   خود    به    دست

او    مراد     ما     بُوَد      گفتا      پدر                     حرف   حق   را  از   پدر    بیند    پسر

زاغ  حُکمش  بر   همه    تکلیف   است                       گر   بگوید    بُرد   باید     تیغ     دست

خون  بازان   شد  تباه   از   مکر   زاغ                    شد   دل  هُدهُد   و   یاران   پُر   ز  داغ

دشمن   سیمرغ    خواندش   آن    کلاغ                     شد  گریزان  عاقبت  زان   دشت  و باغ

شد   سوار    پیل    قدرت    زاغ    پیر                     فکر  مرغان   شد   به   نیرنگش   اسیر

عدهای     گفتند     هُدهُد     بی      گناه                     بود  و نتوان  بی  حُضورش  شد  به راه

سالها  جز    لطف   نامد   زو    به  بار                    جز  به  خوبی   دست   او  نامد  به  کار

شد  به پا  زاغ  و  به  سروی بر نشست                    پرچمی  تازه   بیاورد    او    به    دست

شکل   تازهای    به    روی    آن   ببود                     خار رَه  حَک کرد  و سَروَش  را  رُبود

مرغ  سیاهی   به   رویش  چون  زغال                    حَک  بشد  بر  جای   آن  شیرش  شُغال

گفت    بر   هُدهُد   بسی    پند     دادهام                     در  سقوطش  هم   بسی   غم   خوردهام

غم    چه   بالاتر   که   یاری   گم   کند                     راه  و   پا   در     خانه    شیطان    نَهد

خود   بدانستم    کز    اوّل    گمرهست                     صبر کردم   خود   بدانید   او  که  است

بود    این    تکلیف     بر    گردن   من                     جان   رود    حتی   اگر    از   تن   من

آتش      دوزخ        بسوزاند         تنم                     گر    برین     تکلیف      گردن     نَنَهم

چون هدف  سیمرغ باشد  چاره چیست؟                    بر   چنین   مرغان   نمیباید    گریست

چون  رسد این جمع  از من روی   قاف                    خود   ببیند   نیّت    این    قلب    صاف

من  سعادت   بخشم   این  مرغان  دشت                      این  جهان  و  آن   جهان  فردا  به دست

آنچنان  آباد   سازم     باغ     و    دشت                      که  آب  و  دانه  بی تلاش  آید  به  دست

من   به  آزادی   دهم   صد   پَر      بال                       بس   ز   آبادی    بکارم     من     نهال

پُر  صدا  شد  دشت  از  کرکس  و زاغ                     پُر   بشد  از  حرف  آری   دشت و  باغ

اعتراض   و   گفتگو    آمد   به   گوش                     زان   کسانی  که   اندکی   بودند   هوش

که آنچه بر پرچم  بود  جز  زاغ  نیست                     گرخطا شد  ره  به مرغان چاره چیست؟

هُدهُد و یاران  چو  بیرون   شد ز دشت                     دین    زاغان    یکه تاز   دشت    گشت

صد   حدیث   و  آیه    آورد   و   کتاب                     زندگی  شد  زان  به   بند  و  شد خراب

هر  طرف  را شد  حدیثی  چون حصار                    گشت  از آن هر راه   تازهای   به    دار

زاغ  گفت   که   برین   ره  شرطهاست                    کز نبودش گم  شود این رای  و خواست

مو  به   مو   اجرا   شود    باید    کتاب                    ورنه  زین  ره  گم  شود  شور و  شتاب

هر  چه  مرغان را  به  سوی خود کشد                     یا   شتاب   ره    از    آنها     کم    شود

شد  حَرام  از  حکم   دین  و  حکم   من                     هر  که   پیچد  سر، خَرَد  حَد  را به  تن

رقص   و  شادی و طرب از دین  حرام                     مِی  و   شور  و  هیجان  از  آن    حرام

تکیه    بر    سایۀ    آن     سرو   روان                    شد    حرام    و  حُکم   حَد   آمد  بر  آن

شد   مقدس   رنگ   سیاهی   به   دشت                     پَر  گرفت رنگ  از  پَر  مرغان   دشت

شد   خطا   دیدن   هر   طاووس  و   قو                    زد   سیه   رنگی   بر   آنها    حکم   او

بس   بکرد   دانه   شیرین    را    حرام                     که   بر  آن  محتاج  میشد  جان  و  کام

شور   و   شادی   شد   به   فتوایی   فنا                    شد    مقدس      گریهزاری     و    عزا

گشت از آن جامۀ   مرغان  همچو  زاغ                     شد   خزان   روح   همه    مرغان   باغ

هر   دَمی   فتوای   نو   آمد    به    باغ                     کُشت  از  آن  خانه  یکی   دیگر  چراغ

گه  بشد    خوردن   گهی   دیدن   حرام                     گه    صدای    چَهچَهه    مرغان   حرام

ساز و  شادی  شد  به  حکم  دین   نهان                        شد   جُدا   دست    نوازش   از   روان

شد  دوباره   آن   سفر   آغاز  و   رفت                     جمع  مرغان  تا  که  بر  کوهی  نشست

شد  به  سنگی زاغ  و بر مرغان  بگفت                    جد   من   با   پَر   ره    سیمرغ    رُفت

پشت  کوه    است   مقبر   و  ماوای  او                    راه  آن   سیمرغ   هست   از   کوی  او

بگذریمان    گر   از    این    کوه    بلند                     بال  و  پر  بُگسستهایم   از   قید   و  بند

دیگرش   راهی     نمیماند   به    قاف                     کان  چو آب برکه ای  گشته است صاف

بر   ثُریا    دست    گویی    بُرده    بود                       اَبر    گویی    زیر    پایش    خُفته   بود

هم  به  چپ  بی  انتها  و  هم  به راست                     کس    نمیدانست     پایانش     کجاست

زاغ     گفتا     رفتن    از    قله   مَحال                     است   و  امکا   کی  بود  با   پَر  و بال

میزنیمش       دور      تا  ماه      دگر                     شاخۀ    دین   میشود    پُر   بار  و  بَر

کرکسان    گفتند     زین     کوه     بلند                     بگذریم   و   بُگسلیم   این   قید   و    بند

تا چنین   رهبر   بود   ما   را   به   سر                    جا    به   راهش   میدهیم   و   بال   پر

چو هدف   سیمرغ  و  راهت  راه  قاف                     کافری  گر   سر  بتابی    زین   مَصاف

بار    دیگر    آن     سفر     آغاز    شد                    بال    گمراهی    به     رفتن     باز  شد

فوج    بازانی    که    گمره   گشه   بود                     در  پی   کرکس   و   زاغان  رفته   بود

شد  جلودار و به  ره  جان  را   گذاشت                     از   بلاهایش   همه    تن    را   گداخت

جغد  شومی  آمد  و  زد  بوق  و  کوس                     تکیه   زد   بر  جای   هَزار  و  خروس

گه  به رفتن   شوق   مرغان   می فُزود                     جان   ز  صوتش  بال  مُردن  می گشود

گه   عَزا   و   مرگ  مرغان   میسُتود                     دل  ز  سوز  صوت  او  گه   پُر  ز دود

گه   ز   هجر   قاف   و    شیرین    راه                    گه   ز   آزادی   و    زان   خوبی   شاه

میشدند  از آن  صدا  جاری   چو جوی                    تا   رسند  دریا   از  آن   قانون  و کوی

چون  که  میافتاد   دستهای   به   خاک                     زان   دلیران   جُدا    از  ترس  و   باک

حرف  از  آن رضوان و آن  ماوا و باغ                    زان     سرایی    که    برفته    جَدّ  زاغ

بر  زبان  میخواند  و  میداد  آن   نوید                     که  دو  بال   خو   بر آن  رضوان رسید

که  چو  او  بر  خون   خود   غلطیدهاند                     که   چو  او   بر  خاک   این رَه  خُفتهاند

همچو    رودی    گمرهان    دنبال    او                     سیل  خون  شد، چون  خطا   شد   آرزو

آن   تعصّب   که     شتاب    رَه     ببود                    چون   خطا    شد    ره    خرابیها نمود

سیل   خون   جاری  شد  از   راه  خطا                    فقر   آمد    گم    بشد    عشق   و   صفا

چون  گذشت  از  ماه  و بر  سالی رسید                    چشم   مرغان   مقبر    و    دشتی   ندید

رشته   کوه    بود   و   پایانی    نداشت                     چون  حصاری   بود   مَجرایی   نداشت

از  غروبش    دیگری    میشد   طلوع                     هم    ز   پایانش    ره    دیگر    شروع

هر گذر  فوجی  ز  مرغان   را  گرفت                      دستهای  از   جمع   آن   مردان   گرفت

چون سر  مرغان  بَرین   ره  گرم   شد                     تخت  زاغان   بر   حکومت   نرم    شد

هر  کس از  هُدهُد  و  راهش  گفته  بود                     یا    که   افشایی  ز  زاغان   کرده   بود

شد  به  تیغ   کرکسان  بی  جان  و خُرد                    نور    امید    در    دل     مردان   بُمرد

هر   دَمی   میآمد   آن    مرغ    فریب                      جمع   را  میگفت    باشید    پُر  شکیب

جان   به   راه   قاف   و  آزادی    دهیم                     تا   بر   آن  گور   و   بر  آن مأوا رسیم

کرکسان   فریاد   و    زاغان   غارغار                     گفتهاش    لبیک    میشد    صد    هزار

نام   اجدادش  به   مرغان    میگذاشت                      قلب   بودن  را  به   حکمش  میشکافت

گه به  زور   و گه به  نیرنگ و  فریب                     گه     هدیه    گه    به    تبلیغ   و  نهیب

چونکه کم  شد  دانه  از  دشت  و   دمن                     فقر   زد    سایه    به     مرغان    چمن

زاغ  زد   بر   دشت   صد    دام    دگر                     هستۀ    دامش      بشد     دانه    و   زَر

زآنچه  از مرغان  به  دست  آورد  بود                      اندکی    را   مُزد دِ    مُزدوران    نمود

هر که   میشد    جمله   از   یاران   او                     دانهاش  را    میگرفت   از   خوان   او

هر  که  جفتش  مُرد  از  این  راه  خطا                     در   پی    او    شد    به    دنبال     غذا

شد     به    فرزندان    باز     آموزگار                     زاغ  و کُشت  آن  بذ ر مردی را به کار

شد  همه  دفتر  از  او   مکتب   از   او                       دیدنیها       گفتنیها       هم      از     او

اندرون     چَه       بنا      نَسلی     نهاد                      مصلحت   آنچه      بدید      دادش     یاد

بر   سر  چَه   زاغ    بنشست  و  جهان                        کرد   تفسیر    از    براشان      آنچنان

شد   بنا  نَسلی  که  یک رو  دیده    بود                       سکه   را  و   آنچه    زاغش   چیده  بود

بس      همه     گفتند     اندیشه      من                       هم   بود    سَرو     کهن     اندر    چمن

من     بدانم     راه    آزادی    و    بحر                       من     بدانم      راه        آبادی      دَهر

غافل   آنکه   کی    توان     گوئیم   من                       که    به    دستان    دگر     گشتیم    من

آنکه   عمرش   شد   سِپر     اند ر قفس                       چون    پریدن   را   بیاموزد   به    کس

چشم    بسته   هان    به    میدا     ثواب                       راه  بودن   را   چه   بیند   پیچ  و  تاب

بینهایت    رَهروانش      شد      فُزون                     بهر   نان   در  دام  و  چاهش  سرنگون

نه    توانی    که    روند   از   پی    او                     نه   که   راهی   تا   روند   از کوی  او

برتری   گفتا    بود    بر    صوت   من                    زین   صدا    سیمرغ    میگوید    سخن

گر ز  مرغان  کس   چنین  گوید  سخن                     برتری     یابد     به      مرغان     چمن

آن      کلام        دلنشین         ریشهها                     که    هنوزم    بود    در    آن    بیشهها

که   چو   آذین   بود    بر   آوای   رود                     که   خدا    انگار    میزد    چنگ  عود

رو   به   خاموشی   نهاد   و   شد  کبود                    شد   ز  تکرار،  آن  نبود  در  جای  بود

پس    برفت    از    یادشان    لح    پدر                     دور   شد    سهراب   یَل   از   آن   پدر

دور   شد   از   ریشه  آن   ساقۀ   سرو                    خار    شد    پیوند    بر    شاخۀ    سرو

رشوه داد آن  زاغ  چون  بر رنگ خود                     بس  ز   مرغان    تابع     رنگش    بشد

نه    که    تنها   تن    بشد  رنگ   سیه                     ماه  جان  بود   آن  که  میشد  خاک ره

شد    سیه     مخمل     دیبای     غرور                     تنگنا    سنگی    شد    و   مردی   بلور

کور  شد   از   فقر   آن   چشم   غرور                     بر  عصا  خو  کرد   روحش   با  مرور

اندر  آن  پهنه  به   جز   زاغان    نبود                      مرغ   و  گویی   رنگ بر  پَر جز کبود

جان و مال و عمر  مرغان  شد ز دست                     خرج این  ره گشت و شد  بر  بادِ  دشت

بس گرفت  از  آن  دلیران  جان  و  سر                     بس   شکسته   شد  ز  یاران  بال  و  پَر

گه  گرفتند  دانه  از  مرغان   به   زور                     گه   تن  آنان  بشد   زین   ره   به  گور

گه  به  زور  آورد  مرغان  را  به  راه                     مالشان  را   گه   گرفت   از   بهر   شاه

هر   چه     میرفتند    میشد    زَردتر                     دشت و مرغان   جان  از  آن  پر دَردتر

نه  به  انبان  دانه  ماند  و  نه   به دست                     مُرد  از آن خشکی گُل  خوبی  به  دشت

سیل   فقر   آمد   و   خوبی    را   ببرد                     دست   ایثار   و   گذشتش    کرد    خُرد

عقل  گفتا   دل،   کم   از  یاران    بگو                      من   به   خاک   افتاده   از   آنان    نگو

دل   بمرد   و   شد   سیه  پندار  و  خو                     نان  بشد  حاکم  و « من »  شد حرف او

خسته  شد   آخر   همه   مرغان  از  آن                     بند   و    قانون    و    فشار   بی   امان

هر   که   را    میبود    ذرهای    توان                     کوچ   کرد   آخر   از  آن  دشت   مکان

چون  بشد   نام   حقیقت   گرز  و   تیغ                     ماه  حق   شد  در  شب  مرغان  به میغ

از    طلایهدار   آمد     چون      دروغ                     آن   ستاره  گم  شد  و  شد   بی    فروغ

این   گمان     بردند     آن     ناپختگان                      که   دگر    شب     نرود     از    آسمان

حق   گمانیست   و   خوبی     بی    اثر                    این    درختان      را     نمیباشد    ثمر

نه  شجاعت   نه    دلیری    نه   گذشت                     مهربانی   پَر   گرفت   از   قلب   دشت

اندر  آن     پهنۀ     سبز     و    راستی                     آن    نهال   زرد    کذب    و     کاستی

چون  که   تنها  شد  از  آن  رسوا  ببود                     چارهای  جز   سبز   بودن   زان    نبود

چون  بشد  قامت   جنگل   زرد   و  خم                     جان    سروِ   راستی   پُر   شد   ز   غم

چونکه جنگل زرد شد سرو را چه جای                    چون بدی  خیمه  بزد  حق  را  چه رای

برتری     شد     رفتن     بر     جایگاه                    چه  ز  روی  خون   یاران   چه  ز  راه

هر  کسی  دانه   به   سوی   خود  کشید                    سود  خود  را   در    فنای   کس    بدید

فکر خود    بودن     بشد    شرط     بقا                     رحم    و    دلسوزی    بشد    راه     فنا

قیمت  آمد   تکیه   زد   بر    جای   هر                      ارزش  و  شد  آب  و  دانه  شرط  و زَر

نسل   نو   آمد     ندید     آن     راستی                       خود   بنا    شد    شیوها    از     کاستی

ادامه دارد

ابتدای صفحه | بازگشت

 

all rights reserved @ Bashariat