|
اسخن
سردبیر
نگین پوردلیر
نگاهی به فجایع 18 تیر، کوی
دانشگاه و دانشجویان
ده سال پیش، در چنین روزهایی،
لباس شخصی ها در حمایت نیروی انتظامی تهران وارد کوی دانشگاه شدند و
حوادث تلخی را رقم زدند. حوادثی که منجر به کشته شدن عزت ابراهیم نژاد،
میهمان خوابگاه دانشجویان شد و زخمی و زندانی شدن تعدادی دیگر از
دانشجویان. وقایع 18 تیر کوی دانشگاه تهران امسال به گونه ای دیگر اما
با همان بازیگران تکرار شد.
بیست و چهارم خرداد، دو روز پس
از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری دهم، بار دیگر لباس شخصی ها در
معیت نیروی انتظامی تهران وارد کوی دانشگاه شدند و به دانشجویان حمله
کردند. عکس هایی که اتاق هایی سوخته، درهایی شکسته و دیوارهایی آغشته
به خون را ثبت کرده اند، شدت سبوعیتی را از سوی حمله کنندگان نشان می
دهند که هنوز پس از ده سال فروکش نکرده است.
از فردای روز این حمله که بر
اساس گزارش های سازمان های دانشجویی و حقوق بشر ایران، پنج کشته از
میان دانشجویان برجای گذاشته است، مجلس موظف شد که در قالب هیأتی ویژه
به بررسی حملۀ لباس شخصی ها و ورود نیروهای انتظامی به کوی دانشگاه
بپردازد. بیش ازچندین هفته از تشکیل این هیأت می گذرد اما هنوز پاسخی
در این مورد دریافت نشده است.
نیروی انتظامی اعلام می کند که
به درخواست شخص فرهاد رهبر، رئیس دانشگاه تهران وارد کوی شده است و
رئیس دانشگاه تهران می گوید که هیچ اجازه ای به نیروی انتظامی برای
ورود به کوی دانشگاه نداده است.
حرف در این میان بین حضور با
مجوز یا بی مجوز نیروی انتظامی به کوی دانشگاه است و آنچه که به آن
پرداخته نمی شود، حضور لباس شخصی ها در این محل و جنایت های آنان است.
انگار که حرفی نباید از آنان بمیان آید یا این لباس شخصی ها ارواحی
زاییدۀ ذهن مشتی خس و خاشاک هستند و نباید حرف آنان را جدی گرفت.
دانشجویان توسط این افراد به
وحشیانه ترین شکل های ممکن مورد حمله قرار گرفته اند. به ساختمان وزارت
کشور منتقل شده اند و در مکانی که طبقۀ منفی چهار نام گرفته است، مورد
شکنجه، آزار و بازداشت غیر قانونی قرار گرفته اند، و برخی از
نمایندگان مجلس هم ضمن تشکر از لباس شخصی ها برای برقراری آرامش و
امنیت، عنوان کرده اند که این دانشجویان بسیجی بوده اند که در کوی
دانشگاه مورد حمله قرار گرفته اند.
صرفنظر از اینکه آیا وزارت
کشور قانوناً می تواند مکانی از این ساختمان دولتی را تبدیل به زندان
موقت کند و آنرا در اختیار عوامل سرکوب قرار دهد، حضور پردامنۀ لباس
شخصی ها در هر جنبشی، کم کم به مایۀ اعتراض عوامل نزدیک به نظام جمهوری
اسلامی ایران نیز شده است. در اکثر نامه های سرگشاده و بیانیه های
علمای دینی و شخصیت های دینی و سیاسی، کم و بیش به حضور گسترده و خارج
از کادر امنیتی لباس شخصی ها اشاره شده است. اما هیچ پاسخی به این سوال
یافت نمی شود که به راستی این لباس شخصی ها چه کسانی هستند.
معمولاً در لغت نامۀ پلیس،
لباس شخصی به مأمور امنیتی یا پلیسی گفته می شود که در زمان خدمت لباس
یونیفورم به تن ندارد و لباس معمولی ای که وی به جای یونیفورم در هنگام
مأموریت برتن دارد، به نوعی برای پوشش تحقیقات وی مورد استفاده قرار می
گیرد. اما در ایران واژۀ لباس شخصی به هر کسی که در پشت سر نیروی
انتظامی و نیروهای رسمی حرکت می کند و خیابانها را از معترضان می روبد،
بکار برده می شود.
شاید بتوان گفت که این لباس
شخصی ها نه از نیروی انتظامی اند، نه از سپاه و نه از بسیج، چرا که این
سه نیروی موظف به برقراری امنیت در کشور، بر اساس قانون نوشته و
نانوشتۀ کشور، شناخته شده اند و در تظاهرات اخیر نیز دیدیم که
یونیفورم خود را بهمراه سلاح های گرم و سردشان حمل می کردند.
در تظاهرات روزهای اخیر نیز
شاهدان عینی می گفتند که نیروهای انتظامی و سپاه خشونت کمتری در سرکوب
مردم نسبت به لباس شخصی ها نشان می دادند. شاید چون مطمئن بودند که
لباس شخصی ها جبران کم کاری آنها را خواهند کرد.
آزادی عمل لباس شخصی ها از سوی
کسانی که آنها را به خیابان ها گسیل می دارند، تضمین شده و هر چقدر
تعداد کشته شدگان و زخمی ها در سرکوب ها بیشتر باشد، فرماندهان را از
عمل لباس شخصی ها راضی تر می کند.
ظاهر آنها هم چندان بی شباهت
به همان اراذل و اوباشی نیست که دولت احمدی نژاد با بوق وکرنا، طرح
امنیت اجتماعی را برای جمع آوری آنها اجرا کرد. عکس هایی موجود است که
آنها را با چاقو و قمه نشان می دهد. شاید دوباره سازی نیروی لباس شخصی
ها برای چنین روزهایی یکی از لازمه های چنین طرحی بود تا نیروهای تازه
نفسی را از میان اراذل و اوباش یک سال پیش برای امروز فراهم کنند.
کسانی که در جریان دستگیری خودشان تمام شکنجه ها و حقارت ها را از سوی
پلیس تحمل کرده بودند و امروز آنها را همچون درسی که یاد گرفته اند، با
شدتی چند باره در برابر دانشجویان کوی دانشگاه و مردم برمی گردانند.
نه در جریان 18 تیر هفتاد و
هشت، که امسال دهسالگی آن مصادف شده است با جنبش اعتراضی مردم ایران،
مسببان اصلی شناخته شدند و نه از درون هیأت بررسی حوادث کوی دانشگاه 24
خرداد امسال، پاسخی قابل قبول برای شناساندن لباس شخصی ها بیرون خواهد
آمد. اگر قرار باشد محکمه ای به عدل برپا شود، نخست باید پرسید که
وزارت کشور از چه هنگام و بر اساس چه مادۀ قانونی اجازه یافته است در
زیرزمین ساختمان خود، طبقه ای را به "طبقۀ منفی چهار" ملقب کند و آنرا
با تبدیل به بازداشت گاه موقت، به عنوان شکنجه گاه جدیدی علیه
دانشجویان اختصاص دهد.
مسألۀ مهم دیگری که باید برای
آن پاسخی یافت، ساختار و سازماندهی نیروهای لباس شخصی است و باید پرسید
که اگر این لباس شخصی ها نه جزء نیروی انتظامی اند و نه جزء سپاه و نه
حتی جزء بسیج، پس از کجا آمده اند و تحت فرماندهی چه بخشی از دستگاه
امنیتی قرار دارند. حتی اگر لباس شخصی ها عضو یکی از این سه دستگاه
برقرای امنیت و یا ترکیبی از هر سه سازمان هستند، باید دید که آیا بر
اساس قانون مجوز اقداماتی چنین خشونت بار را دارند.
لباس شخصی ها در تاریخ مکرر
ایران بارها حاضر بودند و بهمراه چماق ها و قداره هایشان نقش بازی کرده
اند. به جرات می توان گفت که این گروه، بازماندۀ شعبان جعفری ها از
کودتاهای بیست و هشت مرداد گونه اند و اینبار کودتای بیست ودوم خرداد
را نیز به تاریخ معاصر ایران افزوده اند.
به نظر می آید که هر چقدر
تعداد صفرهای پرداختی به آنها بیشتر باشد، ضربۀ آنها شدیدتر فرود می
آید. از هر گونه مجازاتی مبرا هستند و هر چقدر هم بکشند، در سایه می
مانند.
اهداف ما
نقض حقوق بشر شامل
مرور و گذشت زمان نمی شود اگر چه به لحاظ حقوقی مراجع بین المللی، اغلب
شرط زمانی و یا شروطی را اعلام می کنند که بسیاری جنایتکاران فرصت فرار
از عدالت را پیدا می کنند، با این وجودبسیار ضروری است تا آنجا که به
ما و به ایران برمی گردد، بایستی اسناد و شواهد مربوط به نقض حقوق بشر
در ایران را گرآوری کرد. به امید روزی که بتوان این اسناد را در
دادگاهی بین المللی برای احقاق حق قربانبان و بازماندگان آنها و بخاطر
اجرای عدالت بکار گرفت. اسناد و شواهدی که نسل جوان کشورمان اغلب با آن
بیگانه بوده و یا از آن چیزی نشنیده اند.از
طرف دیگر باید بیاد داشت که فراریان از رژیم ترور وشکنجه جمهوری اسلامی
و پناهندگان سیاسی ای که اکنون در خارج از ایران زندگی می کنند، دائما
با آن خاطرات زندگی کرده و با یاد عزیزانی شب و روز را می گذرانند که
جان خویش را فدای آزادی، رفاه و عدالت اجتماعی مردمشان کرده و میکنند ،
عزیزانی که دیگر در بین ما نیستند و کسی نمی داند در سیاه چالها ودر
پشت دیوارهای زندان ، بر آنها چه گذشته و میگذرد.باورم
این است که بین سلامتی و شادابی روحی قربانیان شکنجه و بازماندگان آن
و اجرای عدالت در مورد جنایتکارانی که مسئول آلام و دردو رنج میلیونها
خانواه ایرانی هستند، ربطی مستقیم وجود داشته و معتقد م که لازمه
زندگی فعال و خلاق از جمله در مورد ایرانیان پناهنده و و مهاجر، داشتن
احساس امنیت و اطمینان از اجرای عدالت در مورد جنایتکاران می باشد. اما
تا زمان تحقق این شرایط، گرد اوری اسناد و شواهد نقض حقوق بشر در
ایران، و افشا و انتشارآن، گامی است ارزشمند در همان راستا. که در حد
امکانات خود در این مسیر تلاش خواهم کرد.
موارد نقض
حقوق بشر در ایران (تیرماه 1388 )
صدیقه جعفری
با تن زخمی روی آسفالت داغ؛
گفتگو با یکی از شکنجه شدگان اعتراضات خیابانی
یکی از زخمیشدگان حوادث روزهای اخیر در ایران
از
۲۲
خرداد به این سو و با آغاز اعتراضهای خیابانی به نتیجه انتخابات ریاست
جمهوری، گروه بزرگی از فعالان سیاسی، اجتماعی، مدنی، روزنامهنگاران و
نیز بسیاری از معترضان بازداشت شدند. برخی از این فراد اندکی پس از
بازداشت آزاد شدند و مجددا بازداشت شدند. از بسیاری از بازداشتشدگان
نیز اطلاعی در درست نیست. معلوم نیست کجا هستند، در دست چه سازمانی، بر
آنها چه میگذرد و آیا محاکمه و مجازاتی در انتظار آنها است یا خیر.
گفتگو با یک
بازداشتی شکنجه شده
رضا، نام یکی از
بازداشتشدگان جوان روزهای اخیر است که به تازگی آزاد شده است. او در
گفتوگویی با رادیو فردا از حوادثی که در هنگام بازداشت و روزهای پس از
آن بر او گذشت، میگوید.
رضا: من برای
اولین بار بود که در این مراسم شرکت میکردم. احتمالا روز
۲۵
خرداد ماه بود که دیدم مردم از میدان امام حسین با کمال ادب و متانت به
سمت میدان آزادی اقدام به راهپیمایی کاملا آرام کرده بودند.
بعد از آن روز
پنجشنبه بعد هم مراسمی در کمال سکوت انجام شد. اما روزی که بازداشت شدم
روز
۳۰
خرداد ماه بود. از ساعت
۱۲
ظهر احساس میکردم که امروز تصمیم، بر سرکوب مردم است . با این پیشفرض
از خیابان فلسطین، تقاطع وصال رد میشدم هنوز ساعت چهار عصر نشده و
اعتراضات هم به طبع آغاز نشده بود. ظاهرا به نیروی انتظامی دستور داده
شده بود که هر کسی که علائمی از رنگ سیاه یا سبز با خود همراه دارد یا
هر چیزی که نشان دهد که فرد آماده شرکت در تجمع است، بلافاصله بازداشتش
کنند.
آنها اعتراف
کردهاند:
•سرکوهی: حتی در اتاق خواب من شنود کار گذاشته بودند
•نبوی: گفتند لباس معمولی بپوش و صورتت را اصلاح کن
•میرابرهیمی: احساس میکنی جز بازجو کسی از تو خبر ندارد
شما چنین
نشانههایی با خودتان داشتید؟
من یک لباس نزدیک
به مشکی تنم بود و یک روزنامه صدای عدالت هم که عکس آقای میرحسین را
چاپ کرده بود و سبز رنگ بود در دست داشتم . روزنامه خواندن، عادت
سالیان من بود. داشتم به سمت میدان انقلاب میرفتم که یک نفر لباس شخصی
جلویم را گرفت . نمیدانم قبلا مرا توی فیلمهایی که از تجمعات
۲۵ خرداد گرفته بودند شناسایی کرده بودند یا خیر؟
میتوانید برای
ما بگویید که نحوه انتقال شما به چه شکل بود؟
دو نفر لباس شخصی
بدون ارائه کارت یا حتی یک کلمه گفتوگو دو طرفم را گرفتند. مچ دستم را
گرفته بودند و من را به داخل یک اتومبیل ون هل دادند. هر چه اعتراض
کردم توجه نکردند. بلافاصله تلفنهای همراهم را از دستم گرفتند. دو یا
سه دقیقه بیشتر فاصله بین آنجایی که دستگیر شدم و بازداشتگاه موقت
نبود. مرا به پلیس پیشگیری، واقع در پایین میدان انقلاب، نبش خیابان
شهدای ژاندارمری بردند. به محض اینکه میخواستم اعتراض کنم به شدت با
من برخورد میکردند و هلم میدادند. مرا وارد بازداشتگاه کردند.
نیم ساعتی نگذشته
بود که احساس کردم بازداشتگاهی که ممکن است حداکثر ظرفیت پذیرش
۲۰
تا ۳۰
نفر را داشته باشد، پر از جمعیت شد. با گوشهای خودم یقینا از ماموران
شنیدم که
۸۰۰
نفر را به آن بازداشتگاه آوردهاند. افرادی که به شدت کتک خورده و برخی
به شدت سوخته بودند. کسانی هنوز از اثرات گاز فسفر در رنج بودند و نفس
کشیدن در آن هیاهو بسیار سخت و مشکل بود. پیرمردی را دیدم که با گریه و
التماس میخواست به او فرصت نفس کشیدن بدهند.
می شود برای ما
توضیح بدهید که وقتی به بازداشتگاه رسیدید پروندهای هم برایتان تشکیل
شد؟ تفهیم اتهام شدید؟
خیر. با باتوم و
شوک الکتریکی به جان بازداشت شدگان افتادند. حتی آنهایی را که در آتش
افتاده و سوخته بودند و بعد با هیکل سوخته به آنجا منتقلشان کرده
بودند، میزدند. از سه بعد از ظهر تا ده شب افراد زیادی را وارد
بازداشتگاه موقت کردند.
چقدر طول کشید
تا شما را از بازداشتگاه موقت به بازداشتگاه ثابت منتقل کردند؟
ساعت سه نیمه شب
بود که مرا منتقل کردند. یک دفعه تعدادی وارد می شدند و به شدت بازداشت
شدگان را کتک می زدند. بازداشت شدگان قبلا در خیابانها به اندازه کافی
مورد ضرب و شتم قرار گرفته بودند. اما وقتی هم وارد بازداشتگاه
میشدند، تعدادی آدم دوره دیده بودند که در عین حال که لباس شخصی به تن
داشتند اما کاملا مشخص بود که به فنون رزمی آشنایی دارند. یک دفعه
میدیدید که از بین سه نفر تلاش میکردند و لگدشان به نفر چهارم اصابت
می کرد. سه نیمه شب بود که یواش یواش ما را به صف کردند. احدی پاسخگو
نبود. التماس میکردیم که مادر بیمارم در خانه نگران است. اما اجازه یک
تلفن به ما ندادند.
این اتفاقات در
بازداشتگاه موقت رخ داد؟
بله. نیمه شب ما
را وارد یک اتوبوس کردند. چشمهایمان را بستند و سرمان را زیر صندلی
فرو کردند و به ما گفتند که شما را به بازداشتگاه کهریزک میبریم. اما
من به هر حال میتوانم فاصله مابین میدان انقلاب تا بازداشتگاه کهریزک
را شناسایی کنم. جایی که ما را منتقل کردند قطعا کهریزک نبود. از من
بازجویی کردند. بازجوییهای عجیب و غریب. از چه کسی پول گرفتهای؟ به
چه کسی پول دادهای؟
من نامزدی دارم
که عراقی است. از من میپرسیدند آیا او رابط توست؟
یعنی از قبل
موضوع نامزدی شما را میدانستند؟
نه. آن جایی که ما
را بردند در این فاصله اسامی ما را ثبت کردند. احتمال میدهم که از
طریق کامپیوتر میخواستند چک کنند ببیند مدرکی یا پروندهای علیه
احیانا شخصی از بازداشت شدگان ثبت شده است یا خیر؟ وقتی از من پرسیدند
که متاهل هستم یا مجرد؟ جریان نامزدییم را گفتم.
شما مورد ضرب و
شتم هم قرار گرفتید؟
بعد از هفت یا هشت
ساعتی ما را به آگاهی شاپور منتقل کردند. آنجا که رسیدیم تازه متوجه
شدم جاهایی که من بودهام چه قدر جاهای مناسبی بوده است. خدا شاهد است
داخل آفتاب داغ، روی آسفالت، جوانان زخمی راکه در حین تجمع بازداشت شده
بودند با بدنهایی کاملا زخمی و خونین و برهنه روی آسفالت داغ خوابانده
بودند.
آنها به شدت کتک
خورده بودند. برای یک لیوان آب التماس میکردند. شیر آب در فاصله ده
متری بازداشت شدگان بود. اما اجازه نمیدادند احدی قطرهای آب بنوشد.
اجازه نمیدادند نیازهای اولیهاشان را برطرف کنند. آنهایی را که با
بدن زخمی ناشی از سوختگی درد میکشیدند روی آسفالت داغ میخواباندند.
جوانکی قسم میخورد که بسیجیهای هم محل خودم مرا برداشتند و انداختند
توی آتش. به والله قسم. آنچه من با چشمهای خودم دیدم، این بود که این
نوجوان از آرنج تا مچ دستش پوست نداشت.
مجسم کنید این فرد
را با آن وضعیت خوابانده بودند روی آسفالت داغ. کسانی میآمدند بین
جمعیت و میگفتند که دستهایتان را پشت گردنتان بگیرید و به حالت کلاغ
پر بایستید. شاید تحمل این شکل ایستادن برای یک ساعت سخت نبود، اما
مجسم کنید کسی مجبور باشد هشت ساعت به این شکل و شمایل بایستد. ناگهان
میدیدی یک نفر میآمد و با لگد میرفت توی صورت هر کسی که دلش
میخواست و میلش میکشید. به میرحسین موسوی فحش میدادند. من اعتراض
کردم، گفتم من اصلا به میرحسین موسوی رای ندادهام، حداقل جرممان را
مشخص کنید.
«با یک نظامی در حین بازداشت صحبت کردم، او حتی نامش را هم به من گفت.
اما من از ذکر نامش معذورم. از او پرسیدم چه طور است که شما به حرمت
لباستان و به عرق صنفی تان برنمیخورد که اجازه میدهید یک عده لباس
شخصی بیایند وسط محل کارتان و از این جنایتها بکنند؟ به من گفت اولا
تکرار اصطلاح لباس شخصی جرم است. دوما فکر نکنید که دست ما به جایی بند
است، دل ما هم خون است. از یک سو از ملت میخوریم از سوی دیگر هم
میبینید که ناچاریم چه وضعیتی را تحمل کنیم.»
افرادی که شما
را مورد ضرب و شتم قرار میدادند درجه دار بودند؟ لباس نظامی داشتند؟
چه مقام و منصبی داشتند؟
نه. تعداد اندکی
از نیروی انتظامی که بازداشت شدگان را کتک میزدند معمولا گروهبان
بودند و درجه پایینی داشتند. اما آنهایی که مردم را به شدت مورد ضرب و
شتم قرار می دادند، لباس شخصیها بودند . بعضیها لباس ورزشی داشتند.
یک نفر هم اصلا لباس سبز پوشیده بود با کلاه مشکی.
شما نپرسیدید
که این افراد که شما را مورد ضرب و شتم قرار می دهند وابسته به چه
ارگانی هستند؟
میپرسیدیم، اما
کسی جوابگو نبود. اما من بعدها که به پلیس امنیت در خیابان شریعتی
مراجعه کردم تعدادی از این افراد را دیدم که ظاهرا متعلق به پلیس امنیت
بودند. اما دیگرانی هم بودند که میگفتند سرداران نیروی مقاومت بسیج
هستند. با افتخار از آنها نام میبردند. با یک نظامی در حین بازداشت
صحبت کردم، او حتی نامش را هم به من گفت. اما من از ذکر نامش معذورم.
از او پرسیدم چه طور است که شما به حرمت لباستان و به عرق صنفی تان
برنمیخورد که اجازه میدهید یک عده لباس شخصی بیایند وسط محل کارتان و
از این جنایتها بکنند؟ به من گفت اولا تکرار اصطلاح لباس شخصی جرم
است. دوما فکر نکنید که دست ما به جایی بند است، دل ما هم خون است. از
یک سو از ملت میخوریم از سوی دیگر هم میبینید که ناچاریم چه وضعیتی
را تحمل کنیم.
شما چند روز
بازداشت بودید؟ آخرین محل بازداشتتان که از آنجا آزاد شدید کجا بود؟ در
طول مدتی که بازداشت بودید چه گذشت؟
حول و حوش ساعت نه
شب بود. هوا تاریک شده بود. دو آقا با لباس شخصی آمدند و یکی از آنها
گفت که قاضی است. مجسم کنید صدها نفر عین جلسات امتحانات قدیم که توی
حیاط به ردیف مینشستند، نشسته بودند و به هر کسی چند ورقه و یک پوشه
صورتی رنگ داده بودند و به هر دو نفر هم یک خودکار میدادند. داخل این
ورقهها قید شده بود که شما به اتهام اقدام بر علیه امنیت ملی، تبانی
برای تشکیل تجمعات غیر قانونی و ضرب و شتم نیروهای پلیس، بازداشت
هستید.
در واقع این
همان تفهیم اتهام بود؟
بله.
چند ساعت طول
کشید تا به شما اتهامتان راتفهیم کردند؟
۳۶
ساعت.
این در حالی است
که مطابق قانون اساسی، حداکثر بایستی در
۲۴ ساعت اول بازداشت ، مورد اتهامی به فرد متهم تفهیم شود؟
عین جمله قاضی
پرونده را ذکر میکنم، شما خودتان بخوانید حدیث مفصل از این مجمل؛
ایشان که آمدند بسیاری التماس میکردند که محکومشان کنند و بفرستندشان
اوین تا لااقل بتوانند یک لیوان آب بخورند. قاضی گفت ما میدانیم که
شما بیگناهید. آنهایی که لیدرهای شما بودهاند بازداشت شدهاند و فعلا
در اوین به سر میبرند. شما به طور کور دستگیر شدهاید. ما شما را با
قید وثیقه صد میلیون تومانی فعلا به اوین میفرستیم. در آنجا تخلیه
اطلاعاتی شده و میتوانید با خانوادههایتان هم تماس بگیرید. بعد هم در
دادگاه انقلاب شرکت میکنید و بیگناهی یا گناهکاری شما به اثبات
میرسد. او میگفت شما چند صد نفرید و الان ساعت نه شب است. من که
نمیتوانم از تک تک شما بازجویی کنم . بلافاصله نامه قرار وثیقه یکصد
میلیونی را میگذاشت لای پرونده بازداشتشدگان، البته اینها غیر از
کسانی بودند که از طریق قرارگاه سپاه به قرارگاه کهریزک منتقل شده
بودند و وضعیت بدتری داشتند. در هر صورت در نهایت ما را به اوین منتقل
کردند.
شما به این نکته
اشاره کردید که در نحوه برخوردشان با متهمان از رفتارهای خشونت آمیز
استفاده میکردند. ممکن است بگویید میانگین سنی افراد بازداشت شده در
چه حدی بود؟ و نحوه برخورد با آنها چگونه بود؟از
۱۴ ساله بود تا
۱۷ ساله به بالا. من پسری را دیدم که
۱۴
ساله بود و او را با یک اسپری سبز گرفته بودند. گویا روی دیوار اسپری
پاشیده بود. یک پلیس که اتفاقا لباس نیروی انتظامی هم داشت دستهای یک
نوجوان را گرفت او را بلند کرد و از بالای سرش به شدت به دیوار کوبید.
بغض گلوی ما را گرفته بود. اما نمیتوانستیم حرف بزنیم . یا به افرادی
که زخمی شده بودند و قبل از انتقال به شدت کتک خورده بودند، میگفتند
که باید از سمت زخمی بدنتان روی آسفالت بخوابید. وقتی اعتراض میکردیم
می گفتند ما
۱۷
شبانه روز است که از دست شما نخوابیدهایم، حالا داریم انتقام
میگیریم. اما وای به لباسشخصی ها که اصلا رحم و مروت نداشتند.
رفتارشان مطلقا انسانی نبود. کسی بود که انسولین
۴۶
واحد به خودش تزریق کرد. بیمار بود. التماس میکرد که یک لیوان آب به
او بدهند. در این میان یکی دو نفر از حال رفتند و از آنجا به جایی که
ما نمیدانیم کجا بود منتقلشان کردند.
یعقوب بروایه، جوان دیگری که توسط لباس شخصی ها به شدت زخمی و در
بیمارستان بستری شده بود، درگذشت
جوان دیگری که توسط لباس شخصی ها به شدت زخمی و در بیمارستان بستری
شده بود، درگذشت. یعقوب بروایه، دانشجوی کارشناسی ارشد رشته نمایش در
دانشکده هنر و معماری دانشگاه تهران، روز چهارم تیر ماه توسط نیروهای
بسیج از بام مسجد لولاگر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و بلافاصله توسط
دوستانش به بیمارستان لقمان انتقال یافت.
آخرین سخن "یعقوب بروایه" پیش از مرگ:
"من برای
آزادی کشته شدم"
در همان روز با مادر وی در بیمارستان گفت و گو کردیم. او گفت: "برای
زنده ماندن پسرم هر کاری می کنم." پسر او اینک در میان ما نیست. آن
مصاحبه و ادامه ماجرا در زیر می آید.
اهل کجایید؟
اهل اهواز هستیم ولی پسرم برای تکمیل تحصیلات دانشگاهی در تهران زندگی
می کند.
پسرتان در چه رشته ای درس می خواند؟
دوره کارشناسی یعقوب در دانشکده هنر و معماری تهران سپری شد؛ الان هم
سال اول فوق لیسانس رشته تئاتر است.
خانم بروایه، یعقوب چندمین فرزند شماست؟
یعقوب پسر دوم من است. به غیر از او یاسر و یلدا را در خانه دارم.
یاسر پسر بزرگتر من است و یعقوب متولد تیر61 است.
ماجرای تیراندازی به یعقوب چه بوده است؟
من اخبار مربوط به شلوغی های پس از انتخابات را درتهران گوش می کردم
ومی دانستم که پایتخت بسیار خطرناک شده است. البته این خطر فقط برای
جوانانی امثال یعقوب بوده و نه برای کسانی دیگر. بارها به پسرم برای
سفارشات لازم زنگ می زدم. هم من هم پدرش و هم برادر و خواهرش. هر لحظه
او را چک می کردیم که در کجا به سر می برد و با چه کسانی است.
آیا یعقوب در رفتارهای خود نشانی از اعتراض به حوادث اخیر را بروز می
داد؟
این رفتارها که امروز در جامعه بسیار زیاد و متداول است. فشارها در
مورد انتخابات از قبل ازرای گیری تا همین الان که با هم صحبت می کنیم
وجود دارد. ولی یعقوب پسری نبود که بخواهد در مورد این جریان ها واکنش
تندی ازخود بروز دهد. من با توجه به همین شناختی که از او دارم در این
ایام به تهران نیامدم تا از او نگهداری کنم و گرنه حتما این کار را می
کردم. مطمئنم که یعقوب من برای تظاهرات به خیابان نرفته بوده است. این
را از دوستانش هم پرسیدم.
روز حادثه چه کسانی با او بودند؟
دو تا از دوستان یعقوب به اسم رضا و توانا یعقوب را همراهی می کردند.
هنگام اصابت گلوله آنها با پسرم بودند.
مسیر حرکت آنها به کدام سمت بوده است؟
پس از پایان تمرین تئاتر از پلاتوهای دانشکده خود که نبش خیابان
فلسطین قرار داردبه سمت میدان انقلاب، که مسیر هرروز آنها بوده در حال
حرکت بودند. رضا و توانا می گویند تا آنجایی که توانستیم سعی کردیم که
از شلوغی ها به سرعت عبور و مسیرهای ساده تری را برای حرکت انتخاب
کنیم؛ اما مامورین نیروی انتظامی مردم را به سمت خیابان های اطراف
هدایت می کنند و ناخواسته به طرف میدان جمهوری در خیابان نواب کشیده می
شوند. ناگهان همه جا شلوغ می شود و مامورین یگان ویژه و نیروهای بسیجی
با ایجاد رعب و وحشت مردم را متفرق می کنند. در برابر این رفتار
مامورین، مردم هم مقاومت می کنند. تا اینکه تیراندازی ها شروع می شود و
دقیقا روبروی همان مسجد لولاگر پسرم زخمی می شود.
گلوله را چه
کسی شلیک کرده است؟
از طرف بسیجی هایی بوده است که در پشت بام مسجد لولاگر مستقر شده
بودند. تعداد آنها به پنج نفر می رسیده و بسیاری را به شهادت رسانیده
اند. امروز حال پسر من خیلی بد است. امیدوارم که اتفاق بدی برای او رخ
ندهد که من به عنوان مادر یعقوب هرگز از هیچ کسی بابت این اتفاق نمی
گذرم. یعقوب سرمایه و حاصل تلاش خانوداگی ما برای رشد و افتخارمان است.
الان یک هفته است که در بخش ویژه بیمارستان لقمان بستری است و هیچ یک
از مدیران دولتی برای ملاقات او مراجعه نکردند. پسر من در این اغتشاشات
هیچ نقشی نداشته و بی جهت مجروح شده است. اگر لازم باشد هرکاری برای
بهبود او خواهم کرد. می دانم که خانواده های زیادی امروز با این مشکلات
دست و پنجه نرم می کنند. از خدا می خواهم که به همه صبر و شفا عنایت
کند و به یعقوب من هم.
گلوله به کدام قسمت بدن یعقوب برخورد کرده است؟
به سر او.
چگونه یعقوب را به بیمارستان انتقال داده اند؟
پس از اینکه مردم دور او را گرفته اند و نزدیک به 10 دقیقه بدون
امکانات پزشکی درخیابان افتاده بوده آمبولانس او را به نزدیکترین
بیمارستان منتقل می کند.
تصویر پسرتان در هفته اخیر بارها ازتلویزیون های مختلف پخش شده است
اما صدا وسیمای ایران هیچ چیزی را نشان نداده. نظرتان در این مورد
چیست؟
وضعیت و موضع همه در این اوضاع مشخص است. متاسفم که پسرم را دراین
وضعیت در کانال های خارجی نشان می دهند. من هم یک بار صحنه را دیده
ام.اول باری که تصویر او را دیدم شکستم و درونم خالی شد. باید مادر
باشی تا دردم را بفهمی.
تشخیص پزشکان چیست؟
به شدت از او مراقبت می کنند. البته نیروهای انتظامی هم دائما درکنار
ما هستند و بابت این مساله هیچ توضیحی نمی دهند. چندین بار از من و
پدرش سوال هایی را پرسیده اند. درمورد اینکه چه می کرده وبا چه کسانی
دوست بوده و از این حرفها. دراین وضعیت به دنبال بهانه ای هستند که کار
خود را توجیه کنند. من از هیچ کسی واهمه ندارم و حرفم را صادقانه می
زنم. فقط دعا کنید حال پسرم رو به بهبود باشد. او روی تخت بیمارستان
افتاده و هیچ تکانی نمی خورد.
ادامه ماجرا
اما یعقوب بروایه که در کنترل کامل مامورین تحت مداوا قرار داشت، از
این حادثه جان سالم به در نبرد. او تنها دقایقی پیش از مرگ چشم گشود،
دستان مادرش را گرفت و زیر لب گفت:
- مادر من
برای آزادی کشته شدم....
و چشم فرو بست.
به گزارش خبرنگار روز ماموران امنیتی پیکر بی جان یعقوب را تحویل
گرفتند و به محل نامعلومی بردند و سرانجام بعد از ٤٨ ساعت به خانواده
او اطلاع دادند جسد یعقوب به خاک سپرده شده است. ماموران از خانواده او
تعهد گرفته اند که از هر گونه اطلاع رسانی و برگزاری مراسم برای او
خودداری کنند.
یونس آقایان، زندانی اهل حق اعدام شد
بنابر گزارشات دریافتی یک تن دیگر از زندانیان اهل حق در زندان مرکزی
ارومیه اعدام شد. یونس آقایان اهل میاندوآب که به همراه چهار هم آئین
خود در سال 83 توسط نیروهای امنیتی در درگیری موسوم به روستای اوج تپه
بازداشت و سپس در دادگاه به اتهام محاربه محکوم به اعدام شده بود، روز
یکشنبه مورخ 21 تیرماه پس از تحمل 5 سال زندان در زندان مرکزی ارومیه
به دار آویخته شد.
در این پرونده که پنج پیرو آئین اهل حق به دلیل باورهای مذهبی خود و
عملکرد نیروی انتظامی منطقه مبادرت به درگیری مسلحانه نموده بودند سه
متهم به نامهای سهندعلی محمدی، بخشعلی محمدی و عبادالله قاسم زاده در
دادگاه تجدید نظر به 13 سال زندان در تبعید محکوم و دو تن از آنان به
نام های مهدی قاسم زاده و یونس آقایان به اعدام محکوم شدند. این احکام
اعدام در خصوص آقای قاسم زده چندی پیش به اجرا گذارده شد و علیرغم
اعتراض سازمانهای مدافع حقوق بشر یونس آقایان نیز روز یکشنبه در زندان
مرکزی ارومیه به دار آویخته شد.
منبع: مجموعه فعالان حقوق بشر درایران
محمد کامرانی؛ یکی دیگر از کشته شدگان درگیری های
تهران

محمد کامرانی در اثر جراحات
وارده از زندان اوین به بیمارستان لقمان تهران منتقل شده بود. محمد
کامرانی، جوان ۱۸
ساله ای که در اعتراضات روز
۱۸
تیر سال ۱۳۸۸
بازداشت شده بود، روز
۲۵
تیر در اثر جراحات وارده، که معلوم نیست در جریان درگیری ها و یا در
زندان ایجاد شده، از دنیا رفت. پیکر محمد کامرانی، صبح روز شنبه در
بهشت زهرای تهران دفن شده است.
طبق آمارهای رسمی در درگیری
های بعد از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری در ایران بیش از بیست
نفر کشته اند. اما بعضی از معترضین تعداد کشته شدگان را چند برابر این
تعداد می دانند.
یکی از اعضای خانواده آقای
کامرانی به بی بی سی فارسی گفت که او در درگیری های روز پنجشنبه
۱۸
تیر در حوالی میدان ولیعصر تهران بازداشت شده است. البته به گفته این
عضو خانواده آقای کامرانی، او در حرکات اعتراضی شرکت نداشته و صرفا در
حال عبور از خیابان بوده است.بنا بر گزارش های رسیده از ایران و
اظهارات این عضو خانوده محمد کامرانی، او پس از دستگیری به همراه تعداد
دیگری از بازداشت شدگان به بازداشتگاهی در کهریزک منتقل شده است.
بعد از چند روز فهرستی از سوی
مسئولان زندان اوین از بازداشت شدگان منتقل شده از کهریزک به زندان
اوین منتشر شد که نام محمد کامرانی هم در میان آنها وجود داشت.
با پیگیری های خانواده آقای
کامرانی به آنها اطلاع دادند که روز چهارشنبه
۲۴
تیر، او از زندان آزاد خواهد شد و هنگامی که خانواده برای تحویل گرفتن
او به زندان مراجعه کردند، به آنها گفته شد که به دلیل جراحاتی که به
او وارد شده، به بیمارستان لقمان تهران منتقل شده است.این عضو خانواده
آقای کامرانی که خود در بیمارستان لقمان حاضر شده می گوید که در
بیمارستان با پیکر نیمه جان محمد کامرانی روبرو شده است. خانواده آقای
کامرانی با اصرار و تحت حفاظت ماموران، او را به بیمارستان مهر منتقل
می کنند، اما بعد از چند ساعت و علی رغم تلاش پزشکان بیمارستان مهر،
محمد کامرانی ۱۸
ساله از دنیا می رود.پیکر محمد کامرانی، صبح روز شنبه در بهشت زهرای
تهران دفن شده است.
شرح حال جوانى كه در 18 تير توسط مردم از چنگال بسيجى
ها نجات پيدا كرد از زبان
خودش و تصاوير آن
 
... يك نفر را گرفتند. شروع
كردند با باتوم به زدنش. من نتوانستم طاقت بياورم با يكى از پليس ها
درگير شدم تا نگذارم كتكش بزند. او را رها كردند و با باتوم افتادند به
جان من. فرار كردم. فقط از گوشه چشم دو نفرشان را مى ديدم كه پشت سرمن
مى دوند. ناگهان يك باتوم به سرم زدند. سرم كمى گيج رفت. دومى را كه
خوردم شل شدم سرعتم كم شد و خوردم زمين...
به سوی آزادی: حوالى ساعت 5
رسيدم به ميدون انقلاب. عده اى از نيروهاى يگان ويژه سپاه داشتند يك
جمعيت حدود 150 نفرى از جوانها رو از ميدان دور مى كردند. من به سمت
ميدان حركت كردم. از يه داروخانه نزديكى هاى پارك اوستا دوتا ماسك
خريدم. خوشبختانه به علت وجود خاك و خاشاك در هوا، زدن ماسك غيرقانونى
نبود. همين طور كه ميومدم بالا ديدم جمعيت داره مى دوه و مياد پايين.
نيروهاى يگان ويژه داشت جمعيت رو متفرق مى كرد.
من كنار يه كوچه فرعى بغل يه
پاساژ ايستادم. به همه مى گفتن بدو و اگر كسى نمى دويد با باتوم مى
زدنش. من يه نوع باتوم جديد ديگه هم امروز ديدم كه بيشتر شبيه شلاق
بود. گارديها كه رد شدند دوباره حركتمون رو به سمت انقلاب ادامه داد
كلا يه سياستى امروز دنبال مى
كردند و اون اينكه سركوبگرها يك جا جمع نبودند بلكه سر هر چارراهى توى
خيابان ازادى و كوچه هاى اطرافش نيرو داشتند. هر چها راه رو براى 10
دقيقه ميبستند و مردم رو برميگردوندن اما دوباره باز مى كردند. با اين
كار مردم بين 4راه هاى مختلف و بيشترهم توى كوچه هاى اطراف آزادى گير
مى افتادن. نمى گذاشتند دسته هاى مردم به هم برسند.
حوالى ساعت 6 تقريبا خيابن
ازادى رو خلوت كرده بودند و مردم كه اكثرا جوون بودند توى كوچه ها گير
افتاده بودند. ما نزديكى هاى يكى از 4راه هاى فرعى ايستاده بوديم.
بعضى ها الله اكبر مى گفتند و
عده اى ديگر مى گفتند سكوت كنيم. دوباره عده اى مى گفتند كار اين ها از
سكوت گذشته است. در حاليكه جمعيت اطراف ما به حدود 500 نفر رسيده بود (
و ده ها گروه مشابه ما هم در كوچه هاى ديگر به سمت ولى عصر در حركت
بودند) ناگهان موتورسوارهاى نيروى انتظامى (لباس هاى سبز كم رنگ) از
پشت به ما حمله كردند. حدود 20 موتور بودند و اكثرا 2 يا سه ترك نشسته
بودند.
سياستشان بر ايجاد ارعاب بود.
فرياد مى زدند و از روى موتور پياده مى شدند و با وحشيگرى تمام فرياد
مى زدند "ميگم برو..." اگر فرار ميكردى اما در اخر صف بودى احتمالا
باتومى به پايت مى خورد اما اگر كمى شل مى جنبيدى چند نفرى مى ريختند
سرت. يك نفر را گرفتند. شروع كردند با باتوم به زدنش.
من نتوانستم طاقت بياورم با
يكى از پليس ها درگير شدم تا نگذارم كتكش بزند. او را رها كردند و با
باتوم افتادند به جان من. فرار كردم. فقط از گوشه چشم دو نفرشان را مى
ديدم كه پشت سرمن مى دوند. ناگهان يك باتوم به سرم زدند.
سرم كمى گيج رفت. دومى را كه
خوردم شل شدم سرعتم كم شد و خوردم زمين. نامردها ول كن نبودندند. يادم
نيست چند نفرى ريختند سرم فكر كنم 4 نفر بودند كه يك نفرشان كسى بود كه
ضربه اى به او زده بودم (اين را از انجا دانستم كه گفت "حالا منو
ميزني؟؟" ) و بعد شروع كردند به زدنم.
نمى دانم چند ضربه باتوم به من
زدند فقط مى دانم كه روى زمين افتاده بودم و سرم را گرفته بودم. آن
لحظه بدنم گرم بود و درد زيادى هم احساس نمى كردم. يك نفرشان گفت
دستبند بياوريد.
شايد چند ثانيه تا دستگيرشدنم
بيشتر نمانده بود كه صداى "ولش كن ولش كن" جمعيت بلند شد. يكى دو نفر
از خانم ها امدند جلو و گفتند ولش كن چند نفر از پسرها هم آمدند و يك
نفرشان مرا به سمت جمعيت مى كشيد. اما آن پليس زخم خورده ول كن نبود.
هى فرياد مى زد "دستبند
دستبند". در حاليكه جمعيت يكصدا فرياد مى زد "ولش كن ولش كن" و مردم و
نيروهاى پليس از دو طرف مرا مى كشيدند يكى از نيروهاى پليس به سمت ما
دويد (نمى دانم فرمانده شان بود يا يك پليس عادى) و به آنها گفت كه مرا
رها كنند.
اول امتناع كردند اما بعد كه
جسارت مردم بيشتر شد رهايم كردند. مردم داد مى زند "فرار كن" تا چند
قدمى آن نيروى زخم خورده دنبالم كرد و رهايم كرد. همين طور كه مى دويدم
يك نفر گفت لباست را درست كن كه شك نكنند.
به خيابان انقلاب كه رسيدم
سرعتم را كم كردم. در يك گاراژ باز بود. به آنجا پناه بردم. كارگران
كمك كردند لباسم را دراوردم. درد رفته رفته بيشتر مى شد. لباسم را كه
در آوردند يكدفعه فرياد زدند "خدا لعنتشون كنه... بى ناموسا... و..."
با آينه پشتم را ديدم صحنه فجيعى بود. شكر خدا انگار توى بازار گرم
اجناس قلابى چيني، حداقل باتوم ها از جنس مرغوب اند. يك نفر گفت "اين
خراش ها مال باتوم برقيه" و چند نفر ديگر هم تاييد كردند. صورتم را
شستم.
نمى دانم به خاطر شوك باتوم
بود يا ياداورى حمله وحشيانه پليس، اما به هر حال كلى بالا آوردم. در
اين فاصله يكى از بچه ها كه بعدا فهميدم توى جمعيت بوده و به خاطر نجات
دادن من دو تا باتوم به سينه اش اصابت كرده، يقه پيراهنم را كه پاره
شده بود و اويزان بود نصفه نيمه تعمير كرد. بعد هم از پشتم يك عكس گرفت
و رفت. من نيم ساعتى ماندم و بعد رفتم. نيمه هاى راه يك پژو سوارم كرد
و من را تا نزديكى خانه رساند. از دانشجويان سال 78 بود.
مى گفت 18 تير 78 وقتى لباس
شخصى ها ريختند و ما را كتك زدند فردايش مردم ريختند و در حمايت از
رهبرى شعار سر داند. اما امروز اين ها كه توى خيابان مى بينيد مردم اند
ديگر فقط دانشجو نيستند. سر 4راه ها پر از بسيجى بود.
يك جايى رسيد گفت من بايد دور
بزنم. خواستم كرايه بدهم گفت "به خاطر ماسكت سوارت كردم اخوى". پياده
شدم در حالى كه احساس مى كردم الان سال 57 است. نزديك خانه زخمم را به
يك پزشك در داروخانه نشان دادم. در حاليكه "لعنت مى فرستاد به همه شان"
يك پماد به من داد. به خانه رسيدم.
دوستم تازه لباس هايش را
پوشيده بود و مى خواست بيرون برود. كمكم كرد و پماد را به پشتم ماليد.
چند عكس هم براى ثبت در تاريخ گرفت. گفت "جو چطوره برم يا نرم؟" گفتم
فقط كارت شناسايى همراهت نباشه برو براى رسيدن به آزادى بايد بهاشو
پرداخت كنيم.
روى تخت دراز كشيدم كه صداى
باز و بسته شدن در اومد. سعيد (اسم مستعار) هم رفت تا دين خودش رو ادا
كنه
راستى يادم رفت بگم. من تقريبا
قسمت اصلى تظاهرات رو نديدم چون من همون اوايل حركت توسط سركوبگرها
زخمى شدم و نتونستم تا انتهاى حركت بمونم.
(الان 3 روز مى گذره و هنوز
ورم كمرم و خون مردگيها نخوابيده. يكى مى گفت تا يك ماه بايد تحملشون
كنم. سعيد امروز پرسيد ديگه ميرى تظاهرات؟
گفتم "آره اما قبلش وصيت ناممو
حتما مى نويسم"
ابتدای صفحه |
بازگشت
|